Monday, July 19, 2010

عروسک تنها مونده بود

اتاق تاریک و خالی بود
همه برای مهمونی رفته بودند بیرون و مثل خیلی روزای شادو شنگول بودنشون ،عروسک کوچولو را فراموش کرده بودند
عروسک نفس عمیقی کشید که ترس رو از خودش دور کنه
اما چطور میتونست وقتی دوتا چشم قرمز بهش زل زده بودند
شاید چشای خرس پشمالو بود
.
.
.
چشای عروسک کوچولو از بس با دقت این ورو اونور اتاق رو پاییده بود
و خودشو از تیر نگاه جفت چشای قرمز دورنگه داشته بود خسته شد
.
.
لبای عروسک میخندید وقتی خوابش برد

No comments:

Post a Comment